درباره روانشناسان

7 باور غلط درباره روانشناسان
  سایت روانشناسان : روانشناسان هم همچون ديگر مردم عصباني مي‌شوند، اما از شيوه‌هاي سالم براي ابراز آن بهره مي‌گيرند.

در بين عامه مردم باورهاي غلطي شكل گرفته كه تعدادي از اين باورها ناشي از اعتقاد غلط گذشتگان و تعدادي از آنها ناشي از فقر دانش و ميزان همنوايي بالا در ميان مردم است كه البته اين باورهاي غلط در زمينه هاي گوناگون به چشم مي خورد و زمينه ساز بسياري از كج انديشي ها و تصميم هاي غلط در زندگي بسياري از ماست.

وقتي عامه مردم درباره همه چيز و خارج از حيطه تخصص خود حكم صادر كنند، بستر بي اعتمادي فراهم مي شود.اين مقاله درباره تعدادي ازاين باورهاي غلط در ارتباط با روانشناسان توضيح مي دهد.

1 - روانشناسان عصباني نمي‌شوند!

در باور فوق، ما به كلمه هيچ وقت برمي‌خوريم كه يك كلمه مطلق است و اين خود اولين نكته منفي درباره اين باور است. چون درباره خصايص رواني و هيجاني انسان‌ها هيچ كلمه مطلقي نمي‌‌توانيم استفاده كنيم، چون انسان موجودي بسيار پيچيده، متفكر و انتخاب‌گراست. ضمن اين كه عصبانيت جزو مكانيزم‌هاي متعادل‌ساز روان‌آدمي است كه توسط خداوند در ذهن انسان‌ها به وديعه نهاده شده است ،چرا كه اگر همين عصبانيت وجود نداشت انسان به مثابه ديگ بخاري بودكه سوپاپ اطمينان نداشت و بنابراين پس از گذشت چندين ساعت از كار اين ديگ بخار ،ما شاهد انفجار اين ديگ مي‌بوديم.

و مهم‌تر از همه اين كه اگر خشم و عصبانيت به هر دليلي ابراز نشوند خود مي‌تواند زمينه‌ساز كينه، نفرت، دشمني و انواع و اقسام بيماري‌هاي رواني و جسماني در آينده شود كه به مراتب بدتر از ابراز خشم به‌وجود آمده در آن موقعيت مشخص است. بنابراين چگونه مي‌توان انتظار داشت كه يك روانشناس كه خود به خوبي از عملكرد اين فعاليت در ذهن و بدن خويش آگاه است خشم خود را فروخورد تا به او مهر تأييد روانشناس زبده را بزنند. در حالي كه او قادر است با مكانيزم‌هاي دفاعي پخته و پيشرفته همچون شوخ‌طبعي باور فوق را به اين شكل اصلاح كند.

روانشناسان هم همچون ديگر مردم عصباني مي‌شوند، اما از شيوه‌هاي سالم براي ابراز آن بهره مي‌گيرند.

2 - خودشان ديوانه‌اند!

اين هم يك باور غلط شايع در ميان مردم است كه به هيچ عنوان علمي و منطقي نيست، چرا كه اگر ما بخواهيم يك حكم كلي در ارتباط با گروهي از مردم بدهيم نيازمند آنيم كه تحقيق علمي در سطحي وسيع انجام دهيم و با انجام روش‌هاي آماري ادعاي فوق را اثبات كنيم.

همانطور كه يك مكانيك اتومبيل هنگامي كه خودرواش در معرض نقص فني احتمالي قرار دارد زودتر از ديگر افراد مطلع مي‌شود اين قاعده در ارتباط با روانشناسان نيز صادق است، چرا كه آنان به دليل آگاهي از بيماري‌هاي رواني بسيار زودتر مطلع شده و به دليل اطلاع از مشكلات پيش آمده احتمالي بر اثر بيماري‌هاي رواني خيلي زودتر به سمت و سوي درمان و حل مشكل خويش روان مي‌شوند.

ما نمي‌توانيم بگوييم چون روانشناسان با بيماران رواني بسياري درگيرند خود نيز قطعاً‌ از اين بيماري‌ها بي‌بهره نخواهند ماند، به همان دليل كه اشخاصي كه در بيمارستان‌ها در بخش مراقبت از بيماران عفوني كار مي‌كنند اگر مراقب خودشان نباشند قطعاً‌ به اين بيماري‌ها مبتلا خواهند شد. بنابراين باور فوق را به شكل زير اصلاح مي‌كنيم.

روانشناسان هم همچون ديگر مردمان اگر مراقب خود نباشند در معرض بيماري‌هاي رواني قرار دارند.

3 - ما خودمان روانشناسيم

بله اين جمله‌اي است كه كارل راجرز، يكي از روانشناسان بزرگ و پايه‌گذار روانشناسي انسانگرا بر آن معتقد بود. او اعتقاد داشت كه هر كس خودش بهترين درمانگر خويش است اما سئوالي كه پيش مي‌آيد اين است، پس چرا همه روزه تعداد كثيري از مردم به كمك و دخالت روانشناسان نيازمند هستند؟ جواب اين است به همان دليل كه همه ما بالقوه مي‌توانيم به قله دماوند صعود كنيم اما به شرطي كه شخصي نتواند راهنمايي ما را به عهده بگيرد. يعني راه را به ما نشان دهد و تجهيزات لازم را به ما معرفي كند.

براي حل مشكلات شخصي هم ما نياز به كمك يك روانشناس زبده داريم كه نه براي ما بلكه با ما حركت كند تا به حل مشكلاتمان نائل شويم و از همه مهم‌تر اين كه ذهن انسان از3 بخش عمده هشيار، نيمه‌هشيار و ناهشيار تشكيل يافته است كه اگر ما خيلي توانا باشيم حداكثر به نيمه هشيار ذهنمان دسترسي پيدا مي‌‌كنيم كه البته براي حل مشكلات كافي نيست.

بنابر اين نيازمند كمك كسي هستيم كه بتواند به ناهشيار ذهن ما وارد شده و از اين انبار متروكه پرونده‌هاي دردناك بايگاني شده گذشته را بيرون آورده و از نو رسيدگي كند.بنابراين باور فوق را به شكل زير اصلاح مي‌كنيم.

هيچ كس بيشتر از خود انسان به احوالات خودش آگاه نيست اما بدون كمك يك روانشناس هرگز بدان احوالات دسترسي نخواهد داشت. روانشناسان با يك نگاه مي‌توانند همه چيز را درباره ما بدانند.

4 - روانشناسان حلال مشكلاتند

اين باور، روانشناسان را به جادوگراني مبدل مي‌سازد كه قادرند فكر ما را بخوانند شود، كه اين موضوع به هيچ عنوان صحت ندارد، چرا كه براي شناختن افراد در روانشناسي روش‌هاي گوناگوني همچون مشاهده تجربي يعني در نظر داشتن رفتار افراد بدون آنكه خودشان متوجه باشند، مصاحبه با نزديكان و خويشاوندان ،اجراي آزمون‌هاي رواني همچون پرسشنامه، تست و آزمون‌هاي فرافكني و در نهايت مصاحبه با خود شخص كه از انواع مختلفي برخوردار است در نظر گرفته مي شود.

در نهايت مي‌توان گفت پس از انجام اين آزمايش‌ها و آزمون‌ها شايد با احتياط بتوان گفت از شخص مورد نظر نيمرخ رواني به‌دست آورده‌ايم. كه باز هم در پاره‌اي از موارد بي نقص نخواهد بود. بنابراين باور فوق را به شكل زير اصلاح مي‌كنيم.

روانشناسان هرگز با يك نگاه نمي‌توانند همه‌چيز را درباره ما بدانند.

5 - نياز به مشورت ندارند

اين هم يك باور غلط ديگر است، چرا كه روانشناسان هم همچون آرايشگران قادر به اصلاح سر خويش نيستند، هرچند كه آرايشگر قابلي باشند. به اين دليل كه مشكلات رواني هميشه صرف نظر از داشتن لايه‌هاي منطقي از لايه‌اي هيجاني نيز برخوردارند، بنابراين با توجه به اصل نيروگذاري رواني (يعني مقدار مشخصي انرژي رواني مي‌توان در ذهن به فعاليتي خاص صرف شود) وقتي بخشي از نيروهاي ذهني ما در هيجانات ما صرف شده است نمي‌توانيم انتظار داشته باشيم كه با آگاهي و اشراف كامل دست به حل مسئله بزنيم، بنابراين، نياز داريم از شخص ديگري كه البته رابطه خويشي و دوستي با ما ندارد كمك بگيريم تا او با صددرصد توان به كمك ما براي حل مسائل بيايد. البته اين قاعده شامل حال تمام افراد مي‌شود؛ چه مشاوران و چه روانشناسان. پس باور فوق را به شكل زير اصلاح مي‌كنيم. روانشناسان هم نياز به مشورت دارند.

6 - روانشناسان داناي كل هستند

اين باور غلط و غيرمنطقي در بين مردم شايع است. البته متأسفانه اين به دليل ضعف حرفه روانشناسي در ايران است كه اگر شما به اكثر روانشناسان شاغل در ايران مراجعه كنيد قادرند از مشكل شب ادراري كودكتان تا لكنت زبان همسرتان، دعاوي خانوادگي، ترس و اضطراب و وسواس و... همگي آنها را درمان كنند.

در صورتي كه در كشورهاي پيشرفته شايد هر روانشناس حداكثر در 2-3 موضوع مرتبط تخصص دارد و داوطلبانه اعلام مي‌كند كه فقط قادر به حل مشكل ترس و اضطراب شماست، نه به عنوان مثال مشاوره شغلي و تحصيلي هم انجام دهد. ضمن اينكه در باور فوق زندگي كردن واژه‌اي كلي و مصاديق آن وسيع است، بنابراين باور فوق به شكل زير اصلاح مي‌شود.

هر روانشناسي قادر به حل بعضي از مشكلات خاص و مشخص مراجعانش مي‌باشد.

7 - سرنوشت را تغيير مي دهند

اين هم يك باور عجيب ديگر كه اصلاً نمي‌تواند درست باشد. بزرگي مي‌گفت: مراقب افكارت باش چون به حرفهايت بدل مي‌‌شود. مراقب حرفهايت باش چون به اعمالت تبديل مي‌‌شود. مراقب اعمالت باش چون به عادت‌هايت مبدل مي‌شود. مراقب عادت‌هايت باش چون به شخصيت تو تبديل مي‌شود. مراقب شخصيت خود باش چون به سرشت تو تبديل مي‌‌شود و مراقب سرشت خويش باش چون به سرنوشت تو تبديل مي‌‌شود.

فكر مي‌كنم اين بزرگ به‌خوبي حق مطلب را ادا كرده، چرا كه تا انسان‌ها خود نخواهند، به هيچ تغيير پايداري در زندگي‌شان نخواهند رسيد. مگر آنكه دست خويش را در دست راهنمايي دلسوز چون يك روانشناس زبده دهند تا او را از كوره راه‌هاي زندگي به سرمنزل خوشبختي و سعادت رهنمون كند. روانشناسان قادر به پيشگويي و تغيير سرنوشت افراد نيستند مگر با همكاري و مساعدت خود آنها.

مهاجران ایرانی....

مهاجران ایرانی: موفق ترین گروه مهاجران

 
مهرداد درویش‌پور

مهرداد درویش پور جامعه شناس مقیم سوئد است. او خود یک مهاجر است و تحقیقات زیادی نیز در زمینه مهاجرت داشته از جمله کتابی در این زمینه که در دانشگاه های این کشور تدریس می شود. با او در مورد مهاجران ایرانی گفت و گو کرده ایم.

 

دویچه وله: آقای درویش‏پور، اگر بخواهیم مهاجرت ایرانیان را ابتدا از نظر تاریخی ـ‏ البته تاریخ معاصرـ تقسیم‏بندی کنیم، چند دوره می‏توان برای آن در نظر گرفت؟

 

مهرداد درویش‌پور: اگر اشاره‏ی شما به مهاجرت بعد از انقلاب ایران است، نوعی تقسیم‏بندی دیگر را باید در نظر گرفت و اگر به پیش از آن برمی‏گردد، باید گفت که مهاجرت ایرانیان در دوران انقلاب مشروطه و پیش از آن شروع شده که بخشا توسط روشنفکران به کشورهای اروپایی بوده، بخشا توسط نیروی کار به کشورهای همسایه از جمله به باکو و نظایر آن صورت گرفته است.

 

مهاجرت بزرگ ایرانیان که مفهوم تبعید را به خود گرفت، بیشتر پس از شکست فرقه‏ی دمکرات آذربایجان بود و سپس در کودتای سال ۱۳۳۲ شاهد مهاجرت گسترده‏ای هستیم. این مهاجرت‏ها عمدتا به کشورهای بلوک شرق و توسط گروه‏های سوسیالیستی در جامعه‏ی ما صورت گرفت. در عین حال، در دوران رونق نظام پهلوی هم شاهد موجی از مهاجرت دانشجویان بودیم که آنها تبعیدی نبودند، اما به قصد تحصیل در کشورهای اروپای غربی و امریکا سکنی گزیده بودند. مهاجرت این گروه در ابتدا بیشتر مهاجرتی تحصیلی به شمار می‏رفته است، ولی تحت تاثیر فضای سیاسی آن زمان، بخش زیادی از این دانشجویان به فعالیت‏های سیاسی روی می‏آوردند. اما پس از انقلاب ایران، نخست شاهد آغاز موج جدیدی از مهاجرت در آستانه انقلاب هستیم. نخستین گروه‏هایی که مهاجرت می‏کنند، وابستگان به خاندان و یا به حکومت گذشته بودند. اما با شکل‏گیری  سرکوب‏های سیاسی و آغاز جنگ، شاهد مهاجرتی بی‏نظیر در تاریخ ایران می‏شویم که هرگز با هیچ دوره‏ای قابل قیاس نیست.

 

شما هم یکی از مهاجرین همین موج جدید مهاجرت هستید که از آن به عنوان مهاجرت بی‏نظیر در تاریخ معاصر ایران یاد کردید. به عنوان یک جامعه‏شناس و کسی که سال‏ها است هم پدیده‏ی مهاجرت را لمس می‏کنید و هم با آن درگیر هستید، بیشترین مشکلات ایرانیان مهاجر، در ۲۵−۳۰ سال اخیر، در جامعه‏ی میزبان چه چیزهایی بوده است؟

 

به نظر من، مهم‏ترین دشواری مسئله‏ی تبعیض نژادی است. تبعیض نژادی − قومی باعث شده که بسیاری از مهاجرین و نه فقط پناهندگان دوره‏ی اولیه، بلکه مهاجرینی که چندین دهه در این کشورها زندگی می‏کنند، به سادگی نتوانند در متن جامعه جای بگیرند. گرچه ما نمونه‏های موفقی از حضور مهاجرین در حوزه‏ی سیاست، اقتصاد و دانشگاه‏های کشورهای اروپایی و آمریکایی داریم، اما با این همه، با وجود این که در میان چند میلیون مهاجر ایرانی که به دلیل تبعید، دلایل اقتصادی، پیوند خانوادگی، فرار از جنگ و… به این‏جا آمده‏اند، اِلیت نخبگان جامعه‏ی ایرانی، یعنی طبقه‏ی متوسط مدرن شهری تحصیل‏کرده نقش دست بالا را دارد، اما همین نیروی کیفی در جوامع غربی، آن‏چنان که باید و شاید جذب نشده‏اند.

 

عده‏ای بر این باورند که تفاوت فرهنگی یا پای در گذشته داشتن و یا عدم تمایل ایرانیان، موجب شده که آن‏طور که باید و شاید جذب نشوند. نظر دیگری بر این باور است که تبعیضات ساختاری مانع آن است. به گمان من، نقش تبعیض قومی − نژادی در کشورهای غربی، به خصوص در برخورد با کسانی که از کشورهای خاورمیانه می‏آیند، عاملی بازدارنده است و تاثیرات منفی‏ می‏گذارد.

 

با توجه به این که حدود ۳۰ سال از این مهاجرت می‏گذرد و کشورهای اروپایی نیز نه تنها از ایران، بلکه از بقیه‏ی کشورها نیز به علت شرایط خاص جهانی، تعداد بیشتری مهاجر پذیرفته‏اند، آیا مشکلی که به آن اشاره کردید، در طول این ۳۰ سال کم‏رنگ‏تر شده است یا نه؟

 

به یک معنی، نه! به این معنی که شاهد کاهش خارجی‌ستیزی در کشورهای اروپایی نیستیم. برعکس، از فرانسه گرفته تا آلمان، دانمارک، هلند، اتریش، تا حتا سوئد و بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی، موج راست افراطی و احزاب خارجی‏ستیز رشد بیشتری یافته‏اند. این طبیعتا به کل جامعه‏ی مهاجر و از جمله مهاجرین ایرانی فشار بیشتری می‏آورد و بیم از آینده‏ی ناروشن را در آن‏ها تقویت می‏کند. اما این تنها یک عامل است. واقعیت این است که عوامل دیگری باعث شده که تا آن‏جایی که به ایرانیان برمی‏گردد، به یک نیروی مؤثر تبدیل شوند. به گمان من، نوعی بلند‏پروازی قومی و فردی در ایرانیان وجود دارد که به شرایط پایین تن نمی‏دهند و این یک انگیزه‏ی پیشرفت شده است. مثلا اگر رفتار ایرانیان را با مثلا پناهندگان شیلی مقایسه کنیم؛ اگر کارهای به لحاظ منزلت اجتماعی پایین‏تر و یا با کیفیت کم‏تر به پناهندگان شیلی سپرده می‏شد، به راحتی به آن تن می‏دادند. اما ایرانیان یک استراتژی خودداری داشتند. آن‏ها ترجیح می‏دادند حتا بیکار باشند یا به تحصیل و یا مشاغل آزاد روی بیاورند، اما شغل‏های با منزلت اجتماعی پایین‏تر را نپذیرند و با سخت‏کوشی خود سعی کنند در برابر این تبعیض نژادی واکنش نشان دهند.

 

این باعث شده که جامعه‏ی ایرانی مهاجر در این ۲۰−۳۰ سال رشد چشم‏گیری کند. اگر کشور سوئد را که حوزه‏ی تحقیق من بیشتر در آن‏جا بوده در نظر بگیریم، شاهد پیشرفت‏های بسیار گسترده‏ای در میان ایرانیان مهاجر هستیم. به گونه‏ای که تصویر جامعه‏ی سوئد از ایرانیان تغییر کرده است. یعنی اگر در اوایل با دیدن فیلم‏هایی مانند «بدون دخترم، هرگز» یا رفتارهای بنیادگرایان اسلامی نگاه بسیار منفی‏ای نسبت به ایرانیان وجود داشت، امروزه ایرانیان به عنوان یکی از پیشرفته‏ترین، سکولارترین، تحصیل‏کرده‏ترین و موفق‏ترین گروه‏های مهاجر شناخته می‏شوند. به گونه‏ای که، تا ‏جایی که به مدل کشور سوئد برمی‏گردد، ارزیابی شده، نقشی که یهودی‏ها در امریکا داشتند و به عنوان موفق‏ترین گروه قومی در آن‏جا عمل کردند، ایرانیان در کشور سوئد پیدا کرده‏اند. در خود آمریکا نیز تحقیقات نشان‏دهنده‏ی آن است که پس از یهودی‏ها، موفق‏ترین گروه اجتماعی، ایرانیان بوده‏اند.

 

آقای درویش‏‏پور، به بلندپروازی قومی ایرانی‏ها اشاره کردید. گفته می‏شود، شما هم اشاره کردید، که ایرانیان نسبت به سایر مهاجران، قدرت انطباق بیشتری با جامعه‏ی میزبان دارند. آیا این درست است یا به همان بلندپروازی قومی‏شان برمی‏گردد؟

 

بلندپروازی قومی را با اندکی تساهل، به عنوان یک منتالیته یا روحیه‏ای که موجب می‏شود قدرت تمکین ایرانیان کم‏تر باشد و میل به تغییرشان را برجسته‏تر کند، توضیح دادم. اما تفاوتی که در رابطه با ایرانیان در مقایسه با دیگر گروه‏های مهاجر وجود دارد، این است که ایرانیانی که به غرب آمده‏اند، به نوعی در کشور خودشان در تبعیدی درونی به‏سر می‏بردند؛ یعنی گروهی تحصیل‏کرده، سکولار، مدرن، طبقه‏ی متوسط شهری. بنابراین این گروه وقتی به غرب می‏آید − من در یکی از تحقیقاتم نوشته‏ام − به یک معنی به سرزمین مادری بازگشته است.درست است که زبان این‏جا فرق می‏کند، نرم‏ها و ارزش‏ها متفاوت‏‏اند و تبعیض نژادی و موانع دیگری هم هستند، اما در مجموع بسیاری از ایرانیان با این ارزش‏های دمکراتیک و مدرن در جامعه‏ی غربی‏ بیشتر احساس نزدیکی می‏کنند تا با ارزش‏های سنتی حاکم بر جامعه‏شان. در حالی که کسانی که از  کشورهایی مانند ترکیه یا کشورهای خاورمیانه آمده‏اند، یا به عنوان نیروی کار آمده‏اند و یا گروه‏های روستایی یا سنتی جامعه بوده‏اند و به این ترتیب میل آن‏ها به تطبیق و قدرت انطباق‏شان کم‏تر است. بنابراین، میل تطبیق بالاتر ایرانیان در درجه‏ی اول، منطبق با موقعیت طبقاتی اجتماعی مدرن شهری، تحصیل‏کرده و سکولار آن‏ها است که امکان تطبیق را با ارزش‏های جامعه‏ی موجود بیشتر می‏کند.

 

در مورد قدرت انطباق‏‏پذیری بیشتر ایرانیان نسبت به سایر مهاجران، گفتید که به عوامل مختلفی بستگی دارد، از جمله این که پایگاه اجتماعی مهاجران ایرانی نسبت به سایر مهاجران تفاوت دارد. به نظر شما، آیا این تفاوت باعث می‏شود که شوک فرهنگی که یکی از عوارض مهاجرت است، در مورد ایرانیان کم‏تر رخ بدهد؟

 

همین‏طور است؛ طبیعتا گروه‏های مهاجر به طور یکسان با این شوک فرهنگی روبرو نیستند. در دوره‏ی اول مهاجرت این شوک قوی‏تر است و پس از گذشت یک دهه انطباق فرهنگی بیشتر می‏شود. اما در مورد ایرانیان، به دلیل همان ‏ظرفیت یا پیشینه‏ی طبقاتی‏ای که دارند، قدرت تطبیق‏شان به مراتب بهتر بوده و می‏توان گفت که ایرانیان یکی از مدرن‏ترین گروه‏های مهاجری هستند که دست‏کم از کشورهای آسیایی می‏آیند. خود این امر موجب می‏شود که شوک فرهنگی کم‏تر‏ و سرعت تطبیق‏پذیری بیشتر باشد. اما همه‏ی ایرانیان هم یک‏دست نیستند. بین زن و مرد، بین نسل قدیمی و نسل جدید٬ بین کسانی که موقعیت تحصیلی یا طبقاتی بالاتری داشته‏اند با کسانی که از محیط روستایی آمده‏اند، تفاوت هست. حتا در مورد گروه‏های قومی متفاوت ایرانی هم درجه‏ی انطباق‏پذیری تفاوت دارد. هرچه فرد مدرن‏تر باشد، تحصیلات بالاتری داشته باشد و پیش‏تر با ارزش‏های جامعه‏ی غرب آشنا بوده باشد، شانس تطبیق‏اش بیشتر است و نسل جوان هم نسبت به نسل قبلی، از شرایط انطباق‏پذیری به مراتب بالاتری برخوردار است.

 

گفته می‏شود که مهاجران ایرانی کم‏تر از سایر مهاجران علاقه دارند با خودشان رابطه داشته باشند. حتا بهتر است بگوییم، اصلا علاقه ندارند و در حقیقت خود را از هم‏دیگر پنهان می‏کنند. این درست عکس آن چیزی است که در مهاجران ترک یا عرب دیده می‏شود. آیا به نظر شما این‏‏طور هست و در این صورت دلیل آن چیست؟ آیا به صحبت‏های قبلی‏تان برمی‏گردد که ایرانیان بیشتر دوست دارند با جامعه‏ی میزبان منطبق شوند؟ یا علت دیگری دارد؟

 

کاملا همین‏طور است که می‏فرمایید. البته این مساله پیچیدگی‏ای دارد که مایل‏ام به آن اشاره کنم؛ این واقعیت که ایرانی‏ها بیشتر تمایل به ادغام دارند و نه فقط ایرانیان، بلکه هر گروه مهاجری که تمایل‌اش به ادغام در سرزمین غربی بیشتر باشد، میلش به «گِتوسازی» کم‏تر است. به این معنا، پدیده‏ی گتوسازی در میان ایرانیان به‏چشم نمی‏خورد. نه حتا در آمریکا که در میان ایرانیان تمرکزی در لوس‏آنجلس وجود دارد و نه در کشورهای اروپایی. در حالی که گروه‏های دیگر، نظیر آسوری‏ها، ترک‏ها، چینی‏ها و بسیاری گروه‏های دیگر، حتا آمریکای لاتینی‏ها در کشور امریکا، کم‏وبیش تمایل به گتوسازی از خود نشان می‏دهند. تمایل به گتوسازی ناشی از قدرت کم‏تر اننطباق است. گروه‏های مهاجری که پیش‏شرط‏های انطباق را کم‏تر دارند، سعی می‏کنند از طریق ایجاد گتو، از نوعی شبکه‏ی قومی خودشان بهره‏مند شوند و با در کنار یکدیگر زندگی کردن، شرایط زندگی‏شان را ساده‏تر کنند.

 

در مورد ایرانی‏ها برعکس، نوعی فرار از حتا زندگی با همسایه‏ی ایرانی نیز وجود دارد و این ناشی از میل شدید این گروه به ادغام و به‏هم پیوستگی است. ایرانی‏ها کمونیته‏ی خود را حفظ می‏کنند. یعنی تجمع ایرانیان به عنوان یک گروه قومی با توجه به کثرت‏شان، در بسیاری کشورهای امریکایی و اروپایی تبدیل به یک واقعیت شده است. ولی این گروه سعی می‏کند بیشتر از طریق فعالیت‏های فرهنگی و اجتماعی، خود را به عنوان یک کمونیته حفظ کند، نه از طریق گتوسازی یا هم‏زیستی در یک منطقه. به این ترتیب می‏توان گفت هم میل شدید به فرار از مسکن گزیدن در کنار دیگر ایرانی‏ها و برعکس، تمایل شدید به زندگی در میان شهروندان کشور میزبان، نشان از تمایل‏شان به ادغام بیشتر است و هم حفظ کمونیته‏ی ایرانی به این معنی است که عناصر فرهنگی خود را حفظ می‏کنند و حتا از آن کمونیته برای حفظ هویت‏های فرهنگی، حتا مقابله با نژادپرستی و نوعی هویت ملی قومی بخشیدن به خود استفاده می‏کنند.

این دوگانگی را می‏شود دید و فکر می‏کنم شاید بهترین شکل ادغام، مدلی است که ایرانی‏ها در پیش می‏گیرند؛ پرهیز از گتو و حفظ کمونیته، با توجه به این که آن هم یک ابزار قدرت و شبکه‏ی ارتباطی است.

 

آیا این درست است که گفته می‏شود زنان مهاجر قدرت انطباق بیشتری از مردان دارند؟ و اگر درست است، به نظر شما چرا این‏طور است؟

 

کاملا همین‏طور است. من در تمام تحقیقات‌ام و همین‏طور رساله‏‏ی دکترای‏ام، از جمله به این نکته پرداخته‏ام که چرا زنان مهاجر ایرانی نسبت به مردان ایرانی پیشرفته‏تر هستند. به نظر من، دو دلیل اساسی در این مسئله نقش دارد. یک دلیلش این است که زنان ایرانی در جوامع غربی نوعی تحرک طبقاتی بیشتری پیدا کرده‏اند. چون شرایط این جوامع نسبت به ایران، موقعیت‏های بهتری را از لحاظ حقوقی، ارزشی و استقلال اقتصادی در اختیار زنان قرار داده است، بنابراین زنان توانسته‏اند به راحتی رشد کنند و از این موقعیت‏ها برای یک پرش یا تحرک طبقاتی به سمت بالا استفاده کنند.

 

در مورد مردان کاملا برعکس بوده است. بسیاری از مردان در این جوامع در مقایسه با کشور ایران، بسیاری از امتیازات مردسالارانه را از دست داده‏اند و بنابراین به راحتی، نگاه مثبتی به این جامعه ندارند.علاوه بر آن تا آنجا که به تبعیض نژادی برمی‏گردد، تبعیض نژادی نسبت به مردان خشن‏تر است. جامعه آن‏ها را به عنوان مجرمان بالقوه و سرکوبگر می‏شناسد. در حالی که نسبت به زن مهاجر ایرانی، نگاهی به‏اصطلاح قربانی و یا نگاهی که باید از او پشتیبانی کند، دارد. این امر هم موجب می‏شود که نگاه مردان منفی‏تر باشد و زنان مهاجر ایرانی مثبت‏تر بتوانند رشد کنند.

 

سومین عامل که به نظر من بسیار مهم است، مردان در کشور ایران نُرم جامعه بودند و وقتی به کشورهای غربی مهاجرت می‏کنند، به «آن‏دیگری» تبدیل می‏شوند. حس آن‏دیگری بودن و از دست دادن کامل قدرت، چه در رابطه با زن، چه در رابطه با اینکه دیگر نرم جامعه نیستند و در حاشیه قرار گرفته‏اند، در مردان بسیار قوی‏تر است. در حالی که زنان در خود ایران هم «آن‏دیگری» بودند؛ به اصطلاح «جنس دوم» بودند. این امر موجب می‏شود، وقتی به جامعه‏ی غربی می‏آیند، از یک آمادگی ذهنی روانی برخوردار باشند که به‏رغم شهروند درجه دو تلقی شدن، برای پیشرفت بکوشند. به عبارت دیگر، شوک آن‏دیگری بودن بر مردان مهاجر که موقعیت و امتیاز بیشتری را از دست می‏دهند، شدیدتر است. زنان به دلیل آمادگی بیشتری که به خاطر آن‏دیگری بودن در ایران داشتند، راحت‏تر می‏توانند با این شرایط برخورد کنند. مثلا کارهای با منزلت اجتماعی پایین‏تر را زنان راحت می‏پذیرند و به جلو می‏روند. در حالی که مردان نشسته‏اند، دارند کانال‏های تلویزیون را عوض می‏کنند یا به گذشته‏ی پرافتخارشان می‏نازند و در نتیجه، این مانع از آن می‏شود که مردان بتوانند به اندازه‏ی زنان در این جامعه رشد پیدا کنند.

 

آقای درویش‏پور، شما مهاجرت ایرانیان پس از انقلاب اسلامی از ایران را مهاجرتی بی‏نظیر در تاریخ معاصر ایران دانستید. پس از انتخابات ریاست جمهوری در سال جاری، شاهد موج جدیدی از مهاجرت ایرانیان، به ویژه روزنامه‏نگاران، نویسندگان و فعالان سیاسی، مدنی و اجتماعی از ایران به اروپا و آمریکا بودیم. آیا می‏توان این را سیر جدید مهاجرت ایرانیان نامید؟

 

قطعا چنین است. پس از انقلاب ایران، ابتدا یک مهاجرت گسترده‏ی پناهندگی، تبعیدی و فرار از جنگ بود. مرحله‏ی بعد آن تبدیل به مهاجرت خویشاوندی شد و بسیاری به خاطر پیوند خانوادگی مهاجرت کردند. در برخی از کشورهای اروپایی تعویض دانشجو و یا دانشجویان اعزامی، تبدیل به بخش دیگری از مهاجرت شد که کم‏تر رنگ سیاسی، پناهندگی و یا خانوادگی داشت و بیشتر شغلی و تحصیلی بود. اما پس از کودتای اخیر، و اجازه بدهید بگویم در سالیان اخیر، مجددا با سخت‏تر شدن شرایط سیاسی جامعه، یک حس ناامیدی، یک حس شکست و حس این که شرایط سخت‏تر می‏تواند آن‏ها را روانه‏ی زندان کند، باعث شده نسل جوان، روزنامه‏نگاران، روشنفکران و کسانی که در ایران در پی ساختن جامعه بودند، کشور را ترک کنند و اگر شرایط همین‏گونه ادامه پیدا کند، یعنی سیاست سرکوب تثبیت شود و دولت کودتا به عقب رانده نشود، قطعا با دور جدید گسترده‏ای از مهاجرت روبرو خواهیم شد که همچنان دانشجویان و روزنامه‏نگاران، اما نسل جوان، ترکیب اصلی این نیروی مهاجر را تشکیل خواهند داد.

 

با توجه به این که این نسل جدید، تجربیات نسل گذشته‏ی مهاجران را در خارج از ایران دارند، فکر می‏کنید، احتمالا با مشکلات کم‏تری روبرو خواهند بود؟

 

از این بابت که در دوره‏ای وارد می‏شوند که مهاجرت گسترده‏تر و تبعیض نژادی در جوامع غربی شدیدتر است، فکر می‏کنم با یک سری دشواری بیشتری روبرو خواهند شد. از یک منظر دیگر هم با توجه به این نسل قبلی مهاجر ایرانی در اینجا جا افتاده است، پیوند این دو گروه خیلی ساده نخواهد بود. بلکه این گروه سعی خواهد کرد که هم‏پالکی‏ها، هم‏قطاران و هم‏گروه‏های خود را پیدا کند. نوعی شکاف و جدایی در بین این دو نسل از مهاجرین وجود خواهد داشت. در عین حال، این هم واقعیتی است که با توجه به اینکه ما یک کمونیته‏ی قوی ایرانی داریم، این امر می‏تواند نقش مثبتی ایفا کند که مهاجرین تازه بسیاری از راه‏ و چاه‏ها و چگونگی پیشرفت در جامعه را به جای این که از صفر شروع کنند، بتوانند از قبل این کمونیته‏ی ایرانی فرا بگیرند و این به امر ادغام و به هم‏پیوستگی‏شان یاری بهتری برساند.

 

مصاحبه‌گر: میترا شجاعی

 

روز ملی مادر

 

پستان به دهن گرفتن آموخت

گويند مرا چو زاد مادر

بيدار نشست و خفتن آموخت

شبها برگاهواره من

تا شيوه راه رفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد
الفاظ نهاد و گفتن آموخت يک حرف و دو حرف بر زبانم
بر غنچه لب شکفتن آموخت   لبخند نهاد بر لب من
تا هستم و هست دارمش دوست چون هستی من ز هستی اوست
شعر مادر: یادگاری جاودانه از ایرج میرزا  

شعر

 

  خیلی زیباست

 

http://www.youtube.com/watch?v=79V_giLvSz0

ضیافت نوبل، مجلل ترین ضیافت شام جهان در استکهلم

 

کلیک کنید:

http://www.stockholmian.com/temp/nobel/banketten_encrypt.htm

 

 

خواب دیدن....!

حقایقی شگفت انگیز و جالب در مورد خواب دیدن که نمی‌دانستید!

 آیا تابحال خواب خود را فراموش کرده اید؟ آیا دچار بختک شده اید؟ خوابهای رنگی چطور آیا تا بحال دیده اید؟

۱خواب دیدن افراد نابینا
کسانی که بعد از تولد نابینا می‌شوند می‌توانند تصاویر را در خواب ببینند. افرادی که نابینا به دنیا می‌آیند نمی‌توانند در خواب تصاویر را ببینند، اما نابینایان خوابهایی به شفافی افراد بینا دارند، که البته شامل حواس پنج گانه دیگر مثل شنوایی، چشایی، بویایی، لامسه و حتی عواطف حسی است. تصور کردن این امر برای انسانهای بینا مشکل است اما احتیاج بدن به خوابیدن به قدری زیاد است که  می تواند به طور مجازی تمامی موقعیت های فیزیکی را تا مرحله به وقوع پیوستن آن به کار گیرد.

۲ – ۹۰% خوابها فراموش می‌شوند
نیمی از رویاها در همان ۵ دقیقه اول پس از برخاستن از خواب و ۹۰% آنها پس از ۱۰ دقیقه فراموش می‌شوند. یک روز صبح، شاعری معروف به نام ساموئل تیلور کلریج با یک رویای خیلی عجیب و غریب ( بر اثر استعمال مواد مخدر) بیدار شد. کاغذ و قلم را برداشت تا هرچه در خواب دیده بود را یادداشت کند. این اثر “کوبلا خان” تبدیل به یکی از اشعار معروف انگلیسی شد. شعر او در بیت پنجاه و چهارم به وسیله ی فردی از شهر پارلاک قطع شد. کلریج قصد داشت شعرش را ادامه دهد ولی نتوانست بقیه خوابش را به یاد بیاورد، این اثر هیچ وقت کامل نشد.
یک مورد عجیب و غریب دیگر داستانی برخاسته از خواب به نام “دکتر جکیل و آقای هایدویلست” اثر رودبرت لوییس استیونسون بود. داستان ماری شلی فرانکشتاین نیز زاییده ی خیالی یک رویاست.

۳ – همه ی مردم خواب می‌بینند
تمامی افراد (به جز مواردی از بیماری های شدید روانی) خواب می بینند. اما زنها و مردها رویاها و عکس العمل های  متفاوتی نسبت به یکدیگر دارند. مردها تمایل دارند درباره ی سایر هم جنسان خود خواب ببینند در حالی که زنان در خوابهایشان به طور مساوی دیگر زنان و مردان را می‌بینند.

۴ – خواب دیدن از بروز جنون جلوگیری می‌کند
در آزمایش جدیدی که درباره ی خواب بر روی تعدادی دانشجو انجام گرفت، مشاهده شد دانشجویانی را که در لحظه شروع خواب دیدن بیدار کردند (بعد از بیدار کردن به آنها اجازه داده شد که ۸ ساعت دیگر بخوابند) همگی دارای عدم تمرکز حواس، زودرنجی و کج خلقی، توهم و حتی بعد از ۳ روزنشانگر علائمی از جنون بودند. در نهایت وقتی به آنها اجازه داده شد که چرتی بزنند، ذهن آنها زمان از دست رفته را ترمیم کرد و سطح کارایی خواب آنها را افزایش داد.

۵ – فقط شناخته شده‌ها  به خواب ما می‌آیند
رویا ها مکرراً از نقش بازی کردن افراد غریبه پر می‌شود. ذهن ما چهره ی افراد غریبه را در عالم رویا نمی‌سازد بلکه آن چهره های افراد حقیقی هستند که ما در طول زندگی دیده ایم ولی آنها را به خاطر نمی‌آوریم یا نمی شناسیم . برای مثال شیطان خون آشامی که در آخرین خوابتان دیده اید ممکن است شخصی بوده باشد که وقتی بچه بودید شما را کتک زده و یا با پدر شما بحث و مشاجره کرده است!همه ی ما در طول زندگی چهرۀ صدها هزار نفر را دیده ایم، بنابرین ذهن ما منبع بی پایان شخصیت هایی است که هنگام خواب دیده می شوند.

۶ – همه افراد خوابهای رنگی نمی‌بینند
12٪ افراد بینا فقط خوابهای سیاه وسفید و بقیه افراد تمامی رنگها را در خوابهایشان می‌بینند. مردم موضوعات مشترکی را در رویاهایشان می‌بینند. مثل موقعیتهای مربوط به مدرسه، تعقیب شدن، درجا دویدن، سقوط کردن، دیر رسیدن، دیدن مرگ کسی که زنده است، پرواز کردن، مردود شدن در امتحان و یا تصادف با اتومبیل. علت اینکه چرا به افرادی که خوابهای مربوط به درگیری و ناآرامی و مرگ را رنگی می‌بینند، فشارها و ضربه های روانی بیشتری وارد می‌شود، هنوز ناشناخته است.

۷ – خوابها آنچه که می‌بینیم نیستند
اگر شما درباره ی چیز خاصی خواب می‌بینید، الزاماً همیشه آن چیزی نیست که در تصویر می‌بینید. خوابها با زبانی بسیار سمبلیک با آدمی سخن می‌گویند. ذهن نیمه هوشیار شما می‌کوشد تا رویاهایتان را با اشیاء مشابه آن مقایسه و تلفیق کند.
مثل سرودن یک شعر و استفاده از آرایه ی تشبیه :
- مورچه ها مثل ماشینی که هیچ وقفه ای ندارد کار می‌کردند.
ولی شما هیچ وقت چیزی را با خودش مقایسه نمی‌کنید. به طور مثال هرگز نمی‌گوییم: آن غروب زیبا مثل غروبی زیبا بود. بنابرین ذهن شما ممکن است از هرسمبلی برای هر شیء استفاده کند ولی کمتر اتفاق افتاده که خود شیء سمبل خودش باشد.

۸ – ترک کنندگان دخانیات رویاهای واضحتری می‌بینند
کسانی که برای مدت طولانی سیگار می‌‌کشیدند و اکنون آن را ترک کرده اند، رویاهای شفاف تر و پاک تری نسبت به گذشته می‌بینند. طبق تحقیقات مجله روانشناسی ناهنجاری: در میان ۲۹۳ ترک کننده که ۱ تا ۴ هفته از دوره ترک  آنها گذشته، ۳۳% آنها حداقل ۱ بار خوابهایی مربوط به استعمال دخانیات را دیده اند. در بیشتر این خوابها، این افراد خودشان را در حال مصرف می‌دیدند و احساسات بسیار شدید منفی مثل، وحشت و اضطراب و گناه به آنها دست می داد.همچنین ۹۷% ترک کنندگان تنباکو در مدت استعمال این خوابها را نمی‌دیده اند و عمدتاً فقط در دوران ترک مواد این خوابها دیده می‌‌شده است.این خوابها شفاف تر از خوابهای معمول بوده و مهمترین علامت مشترک ترک تنباکو گزارش شده است.

۹ – محرکات بیرونی به رویاها حمله می‌کنند
خیلی از ما فرایندی به نام تداخل خواب را تجربه کرده ایم. مثلاً هنگامی که صدایی را بیرون از عالم خواب شنیده ایم، به نحوی با خواب ما تداخل پیدا کرده است. مثالی مشابه این است که وقتی شما به صورت فیزیکی و در واقعیت تشنه هستید  ذهن شما این احساس را با خوابتان تلفیق می‌کند. سپس به صورت مداوم پارچ های بزرگ آب را می‌نوشید و خود را سیراب می‌کنید، دقایقی بعد دوباره تشنه می‌شوید و آب می‌نوشید، تشنه می‌شوید … آب می‌نوشید … و این چرخه تا وقتی بیدار می‌شوید تکرار می‌شود تا اینکه در عالم واقعیت آب بنوشید.

۱۰ – طی خواب بدن فلج می‌شود
می‌خواهید باور کنید یا نه، بدن شما در حقیقت هنگام خواب فلج می شود. به نظر می‌رسد این اتفاق از حرکت ناخواسته ی بدن و به نمایش گذاشتن رویاها جلوگیری می‌کند. بر اساس مقاله ی خواب در ویکی پدیا : غدد شروع به ترشح کردن هورمونی می‌کنند که به القای خواب کمک می‌کند،  نورونها سیگنالهایی را به نخاع می‌فرستند که  که باعث آرامش بدن می‌شود و کمی بعد بدن بی حس و فلج می شود.

بیشتر بدانید :

    - وقتی خروپف می‌کنید، نمی‌توانید خواب ببینید.
    - کودکان نوپا تا وقتی به سن ۳ سالگی برسند درباره ی خودشان خواب نمی‌بینند . آنها عموماً در همان سن تا ۷ یا ۸ سالگی شان کابوسهای بیشتری نسبت به بزرگسالان می‌بینند.
    - اگر شما را به طور ناگهانی از خوابی کوتاه بیدار کنند، رویاهای واضح تری را نسبت به وقتی که تمام شب را خوابیده اید به یاد می‌آورید.
 
 pourali.net