من هنوز از ترسم از کنار مسافرا تکان نميخوردم تا ساعتي که از حرکت لنچ از لابلاي امواج خروشان دريا گذشت. ظهر شده بود وموقع چاشت, يواشکي رفتم به طرف عرشه لنچ ديدم براهيم چاشک مشغول پخت و پزه (ها خاصلک چمل حسن حاجي روونه ي په بپت تو دبي اخاهي تو شرطه کار کني.) خيلي گشنم شده بود وعطر آن برنج هواري دست پخت براهيم چاشک که با ماهي تازه صيد شده پخته شده بود منو بي قرار کرده بود. کمي برنج تو بشقاب برام گذاشت شروع کردم بخوردن وديگه همه چيز آرام آرام به مانند يک گهواره توسط لنچ امواج زيباي دريا شکافته ميشد و بسوي ساحلي آباد درجائي که باوا چمل ناتوري کار ميکرد درحال حرکت بود. هوا داشت تاريکتر ميشد و همينطور کشتي هاي غول پيکر نفتي و غيره با چراغشون در نکته به نکته دريا بيشتر خود نمائي ميکردند و همچنان نسبت به لنچ چوبي پيرعمو سليمان فخر مي ورزيدند. و شايد هم ديدن آن صحنه ها بود که من الان در هزاران فرسنگي سيريک و بيابان توي استکهلم نشسته ام ولي قلبم مالامال از آرزوهاي کوچک و بزرگ براي آنجا ديار مادريم مي تپد. به هر حال نيمه شب بود وتو کومزارهمهمه ناخدا و جاشوا بلند شده بود که سعي ميکردند لنچ را جوري هدايت کنند که به جائي نخورد تا دچار صدمه اي نشود. از گردونه آبهاي جادوئي و ترسناک مسندان به سلامتي عبور کرده بوديم. تو کومزاراستراحتي کوتاهي شد و سپس راهي دبي شديم. وقت اذان صبح بود که لنچ خسته عمو سليمان با غرور در کنار بندرگاه گمرک دبي پهلو گرفت. ادامه دارد...
دبی بود و سال 1357 سالی که در ایران انقلاب ضد شاه تازه اتفاق افتاده بود و اکثر ایرانیها از جمله من نوجوان نیز مغرور این تحول بزرگ تاریخی بودیم.
غروب شد بابام دستمو گرفت وپیاده از سطوه رفتیم به طرف جمیره انجائی که او یک اطاقکی داشت و زندگی می کرد. سطوه منطقه خاصی بود اکثرخونه هاش مخروبه و با حلب (صندقه) ساخته شده بودند و بیشتر ساکنین اینجا از کارگران مهاجری بودند که در ده ۶۰ میلادی به هنگام کشف منابع نفت و گاز در این منطقه از آن سوی خلیج فارس به دبی مهاجرت کرده بودند به امید کار و یک زندگی بهتری. ولی متاسفانه تعداد فقرا بیکارا و سرخوردها کنار هم تومنطقه سطوه ساکن شده بودند بدون برخورداری از هیچ حق و حقوقی از طرف دولت دبی. ولی با این حال زندگی و شور و هیجانی در جریان بود که که بعدها همین سطوه مثل لندن است زبان زد همه شده بود. ولی سرانجام متاسفانه درهمین چند سال اخیر بدنبال طرح مدرنیزه کردن شهر دبی خیلی از ساکنین رنجیده سطوه به صورت گروهی و خانوادگی از دبی اخراج شدند و تعداد زیادی ازاین بین به میناب برگردانده شدند و شیوخ دبی با این اقدام تبعیض آمیز خود نسبت به این جماعت به بی مهری خود مهر پایانی زدند. شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار- مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد.
از این گله تاریخی که بگذریم در مجموع باید بگم 30 سال پیش دبی مخصوصا" منطقه بر دبی و اطرافش هنوز جنبه شهری بخود نگرفته بود یک جورائی به صحرا شباهت داشت.
به هر حال یک سالی بود من و بابام همدیگرو ندیده بودیم و هر دو از این دیدار خوشحال بودیم در بین راه بابا به من می گفت (شاباش) به تو که آمدی پیشم. اوضاع ایران که رو براه نیست اینجا کار زیاده میتونئ دبی بمونی، من ساکت بودم و حرفی نمیزدم. کلی مسافت پیاده روی کردیم تو آن ماسه ها تا به ساحل زیبای جمیره رسیدیم شب را تو ان اطاقک گذراندیم روز بعدش منو برد پیش همکاراش که بیشتر آنها از همشهریای جنوبی بودند و با همدیگه تو شرکت کاسپین کار میکردند.
جمیره جای تفریحی زیبایی بود انگار یک اروپای کوچک در گوشه ای از دبی واقع شده بود و من تا آن موقع این همه آدم بور یک جا ندیده بودم از پیر و مسن و جوان کنار ساحل شنی جمیره یا در حال شناکردن بودند یا رو ماسه ها لم داده و در حال آفتاب گرفتن بودند. و یکی از این روزها که همراه بابا آن حوالی دور میزدیم او با ضمضمه می گفت نگاه به این کافرای لختی گناهه ولی تو هنوز بچه ای خدا تو رو می بخشه.
من که مسافر بودم و و برام خوش می گذشت روزا رو میرفتیم بازارمنطقه بر دبی و دیره یا من تو همون جمیره اروپای یای کافر لخت و پتی را دید میزدم. البته پیش فامیلا هم میرفتیم ولی برام خسته کننده شده بود در عوض دوست داشتم بیرون باشم همش تو بازار بچرخم وکمی غذای هندی بخورم.
هر چند مدت سفر به یک ماه هم نکشید .ولی با این حال هنوز چند روز مونده بود به موعد بازگشت دلم شور میزد که هر چه زودتر بر گردم ایران و سیریک. بابا هم فهمیده بود که من بیقرارم و دبی همچین چنگی به دلم نزده و بهتره برگردم ایران سر کلاس و درسام.
به هر حال موعد بازگشت سر رسید و من کلید شهر دبی را به بابام سپردم هوای جمیره را داشته باشه و من با همون شناسنامه اصلی بدون آن عکس پلوراید با هدایام از جمله یک تفنگ بادی و یک دو چرخه بر گشتم سیریک.
در پایان اینو بگم که بی شک همون سفر ماجرائی به دبی راه را برای سفری دوباره اما اینبار برای سفری طولانیتر و جدیتر که با فاصله تقریبا"8 سال از آن سفر اتفاق افتاد را هموار کرد. وجا داره از همه عزیزان مخصوصا" خدمه لنچ که در انجام این سفر منو تحمل و کمک کردند تشکر ویژه نمایم.و به آنهائی که میدونم دیگه در بین ما نیستند به یاد واحترامشان سر تعظیم فرود می آورم
ایسلندیها میگن: طولانیترین سفر سفر به خویشتن است. و یک شاعر ایرلندی George Moore میگه: آدمی به دور دنیا سفر میکنه در پی یافتن آرزوهای خویش ولی وقتی به خانه بر میگردد به آن آرزوها ش میرسه.
و من به این باور رسیده ام که زندگی یک سفر است و سفر خود زندگیست و آرزو میکنم هر کی به هر سفری بره بتونه به سلامتی و موفقیتی به سر منزل خویش برگرده.
در ضمن من از دبی و امارات خاطره ها و ماجراها برای تعریف دارم ولی اینو میزارم واسه یک فرصتی دیگه در آینده.
چند تاعکس از دبی- سطوه میذارم
من هنوز از ترسم از کنار مسافرا تکان نميخوردم تا ساعتي که از حرکت لنچ از لابلاي امواج خروشان دريا گذشت. ظهر شده بود وموقع چاشت, يواشکي رفتم به طرف عرشه لنچ ديدم براهيم چاشک مشغول پخت و پزه (ها خاصلک چمل حسن حاجي روونه ي په بپت تو دبي اخاهي تو شرطه کار کني.) خيلي گشنم شده بود وعطر آن برنج هواري دست پخت براهيم چاشک که با ماهي تازه صيد شده پخته شده بود منو بي قرار کرده بود. کمي برنج تو بشقاب برام گذاشت شروع کردم بخوردن وديگه همه چيز آرام آرام به مانند يک گهواره توسط لنچ امواج زيباي دريا شکافته ميشد و بسوي ساحلي آباد درجائي که باوا چمل ناتوري کار ميکرد درحال حرکت بود. هوا داشت تاريکتر ميشد و همينطور کشتي هاي غول پيکر نفتي و غيره با چراغشون در نکته به نکته دريا بيشتر خود نمائي ميکردند و همچنان نسبت به لنچ چوبي پيرعمو سليمان فخر مي ورزيدند. و شايد هم ديدن آن صحنه ها بود که من الان در هزاران فرسنگي سيريک و بيابان توي استکهلم نشسته ام ولي قلبم مالامال از آرزوهاي کوچک و بزرگ براي آنجا ديار مادريم مي تپد. به هر حال نيمه شب بود وتو کومزارهمهمه ناخدا و جاشوا بلند شده بود که سعي ميکردند لنچ را جوري هدايت کنند که به جائي نخورد تا دچار صدمه اي نشود. از گردونه آبهاي جادوئي و ترسناک مسندان به سلامتي عبور کرده بوديم. تو کومزاراستراحتي کوتاهي شد و سپس راهي دبي شديم. وقت اذان صبح بود که لنچ خسته عمو سليمان با غرور در کنار بندرگاه گمرک دبي پهلو گرفت. ادامه دارد...
وازو= همراه
ايراني جماعت خرما خوره و خرما را دوست داره، ما جنوبيا عاشق خرما هستيم و خود من به جرات ميگم با خرما و رطب لذيذ سيريک و ميناب بزرگ شده ام. در همين رابطه تو سوئد خاطره اي بياد دارم ميخوام براتون تعريف کنم. چند سال پيش بود يک روز موقع نهار از محل کارم سوار ماشين شدم رفتم يک مغازه خارجي آقاي عربي يک بسته نيم کيلوئي خرماي تازه مضافتي بم خريدم آوردم سر کار به همکارام که تقريبا" همه سوئدي بودن تعارف کردم بفرمايين خوردن خرماي تازه با قهوه صفا داره. اکثرا"تو اين جمع خرما نديده بودن, آخه تو اين سرزمين سرما زده اسکانديناوي از اين محصولات خبري نيست. تعريف ميکنند تو همين سوئد تا 20 سال پيش سير را تو داروخونه ها ميفروختند البته بدون نسخه. برگرديم سراصل مطلب آره اين همکاران رطب نديده من تا بسته خرما باز شد شروع کردن به پرسيدن يکي پرسيد اين براي شکم مظر نيست ديگري ميخواست بدونه رطب هم مغذيه يک آقاي مسن سوئدي ميگفت بوي طعم کشمش ميده و. .. من هم که انگار متخصص اين محصول بودم از تعريف و توصيف کم نمي آوردم, گفتم مزه کنيد رطب لذيذترين شيرينيهاست مغذي و مقوي و غيره. ولي انگار نه انگار از بين اين جماعت بي تعارف فقط يک نفر موش آزمايشي شد يک ذره خرما لبي زد. خلاصه از دست اين سوئدي هاي محطات خيلي شاکي شده بودم و با اين طرز رفتارشان احساس کردم به شرقي بودنم و به فرهنگ ايراني ام حسابي توهين شده. اما تو همين لحظات يکي از همين سوئدي ها رو شو کرد به من گفت به اين ميگن تضاد فرهنگي. سري تکان دادم بدون آنکه کلامي به زبان بيارم درتائيد حرف اين سوئدي, خوب به خاطر دارم طي اين چند سال زندگي در اينجا بارها اين اتفاق پيش افتاده که خود من نيز از مزه کردن خوراکيهاي لذيذ خود سوئدي ها سر باز زده ام. آن هم به صرف نداشتن عادت به خوردن خوراکيهاي کشورهاي مختلف. ولي باتمام اين اوصاف اين سوئدي ها حاليشون نيست که رطب بم به مانند بادمجان بم چي خورده بشه چي نشه آفت نداره. ولي از طرفي ديگر و در نتيجه اينومي خوام بگم که شناخت صحيح از تضاد فرهنگي دربين ملل مختلف طبيعتا" به احترام و تفاهم بيشتر فرهنگها در هر زمينه اي مي انجامد.

اولين معلمان دوران ابتدائي ( عبدرحمان عيسي زاده، دو خواهر محترم و با مهر ماه بي بي کهن پور و عاليه کهن پور) آقآيان گرامي ميرو طاهري ،عيسي پاخيزه، حسن رستمي، محمد افسري، بني اسدي و تعداد ديگر معلمين عزيز براي همه اين فرهنگيان که در رشد و تحصيل من و ماها سهم بسزائي داشته اند و کماکان دارند ضمن قدرداني براي همه اين عزيزان در هر جا و در هر موقعيتي که هستند آرزوي خوشبختي و موفقيت دارم.





