تبليغاتX
سوئد-جنوب
سطوه سال 1975

 

سطوه 2007

 

 

 

نوشته شده توسط م. زرهي  | لینک ثابت |

جمیره دبی 30 سال پیش و اکنون یکشنبه هفدهم آذر 1387 4:49 قبل از ظهر

جمیره دبی

 

ساحل زیبای جمیره اکنون 2008/12/7 4:49 AM

 

نوشته شده توسط م. زرهي  | لینک ثابت |

سفر به دبي با لنچ در دوران کودکي ام - قسمت پایانی یکشنبه هفدهم آذر 1387 4:38 قبل از ظهر
 وقت اذان صبح بود که لنچ خسته از راه عمو سليمان با غرور در کنار بندرگاه  دبي پهلو گرفت. تو شط  دبی  بودیم و کنار گمرک همه در انتظار از سر رسیدن ماموران گمرک بودیم. خیلی چیزها شبیه سیریک و بندر خودمون بود بوی شرجی بوی دریا و ماهی با این تفاوت که اذان دیگه به لهجه غلیظ عربی پخش می شد و جمعیتی که آمده بودند  به استقبال اقوامشون یا خرید علوفه  دام وغیره دشداشه هاشون اتوکشیده  و مرتب بود. به هر حال مامورا سر وقت از راه رسیدند ومستقیم آمدند سراغ لنچ برای تفتیش، و عمو ناخدا با تحویل دادن شناسنامه م به ماموران  دیگه سرنوشت من مسافر کوچک رسما" افتاد دست اونا. و هر از گاهی نیز صدای ناخدا شنیده میشد آهای مواظب این پسرک باشین یک وقت از لنچ بیرون نره کار دستمون بده مامورا باش کار دارن. خلاصه چی اتفاقی میخواست بیفته کسی نمیدونست که ناگهان یکی از مامورا آمد طرف من با گفتن کلمه جاهز متوجه چکوندن دوربینی که تو دستش بود شدم با دوربین پلورایدش عکسی از من انداخت و به صفحه اول شناسنامم منگنه کرد و از آن لحظه من بی گذرنامه دیگه جزء مسافرای رسمی لنچ محسوب شدم. و اینجا خیالم هم خیلی راحت شد که برای لنچ عمو مشکلی پیش نیومد. از بین جمعیت چند نفر سیریکی آشنا هم آنجا بودند از جمله غلام سبیل (غلی احمد ایسوف) راستی یادم رفت بگم که بابام از سفر ماجرائی من به دبی بی خبر بود. به هر حال با غلی  سوغاتی گوسفنده را بر داشتیم و با تاکسی رفتیم سطوه منزل فامیلمون حاجی احمد و  عصر شد که آغام از سر کارش آمد پیشم. 

 دبی بود و سال 1357 سالی که در ایران انقلاب ضد شاه تازه اتفاق افتاده بود و اکثر ایرانیها از جمله من نوجوان نیز مغرور این تحول بزرگ تاریخی بودیم.  

غروب شد بابام دستمو گرفت وپیاده از سطوه رفتیم به طرف جمیره انجائی که  او یک اطاقکی داشت و زندگی می کرد. سطوه منطقه خاصی بود اکثرخونه هاش مخروبه و با حلب (صندقه) ساخته شده بودند و بیشتر ساکنین اینجا از کارگران مهاجری بودند که در ده ۶۰ میلادی به هنگام کشف منابع نفت و گاز در این منطقه از آن سوی خلیج فارس به دبی مهاجرت کرده بودند به امید کار و یک زندگی بهتری. ولی متاسفانه تعداد فقرا بیکارا و سرخوردها  کنار هم تومنطقه سطوه ساکن شده بودند بدون برخورداری از هیچ حق و حقوقی از طرف دولت دبی. ولی با این حال زندگی و شور و هیجانی در جریان بود که که بعدها همین سطوه مثل لندن است زبان زد همه شده بود. ولی سرانجام  متاسفانه درهمین چند سال اخیر بدنبال طرح مدرنیزه کردن شهر دبی خیلی از ساکنین رنجیده سطوه  به  صورت گروهی و خانوادگی از دبی اخراج شدند و تعداد زیادی ازاین بین به میناب برگردانده شدند و شیوخ دبی با این اقدام تبعیض آمیز خود نسبت به این جماعت به بی مهری خود مهر پایانی زدند. شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار- مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد.

از این گله  تاریخی که بگذریم در مجموع باید بگم  30 سال پیش دبی مخصوصا" منطقه بر دبی و اطرافش هنوز جنبه شهری بخود نگرفته بود یک جورائی به صحرا شباهت داشت.
به هر حال یک سالی بود من و بابام همدیگرو ندیده بودیم و هر دو از این  دیدار خوشحال بودیم در بین راه بابا به من می گفت (شاباش) به تو که آمدی پیشم. اوضاع ایران که رو براه نیست اینجا کار زیاده میتونئ دبی بمونی، من ساکت بودم و حرفی نمیزدم. کلی مسافت پیاده روی کردیم تو آن  ماسه ها تا به ساحل زیبای جمیره رسیدیم شب را  تو ان اطاقک گذراندیم روز بعدش منو برد پیش همکاراش که  بیشتر آنها از همشهریای جنوبی بودند و با همدیگه تو شرکت کاسپین کار میکردند.

 جمیره جای تفریحی زیبایی بود انگار یک اروپای کوچک در گوشه ای از دبی واقع شده بود و من تا آن موقع این همه آدم  بور یک جا ندیده بودم از پیر و مسن و جوان کنار ساحل شنی جمیره یا در حال شناکردن بودند یا رو ماسه ها لم داده و در حال آفتاب گرفتن بودند. و یکی از این روزها که همراه بابا آن حوالی دور میزدیم او با ضمضمه می گفت نگاه به این کافرای لختی گناهه ولی تو هنوز بچه ای خدا تو رو می بخشه.

من که  مسافر بودم و و برام خوش می گذشت روزا  رو  میرفتیم بازارمنطقه بر دبی و دیره یا من تو همون جمیره اروپای یای کافر لخت و پتی را دید میزدم. البته پیش فامیلا هم میرفتیم ولی برام خسته کننده شده بود در عوض دوست داشتم بیرون باشم همش تو بازار بچرخم وکمی غذای هندی بخورم.

 هر چند مدت سفر به یک ماه هم نکشید .ولی با این حال هنوز چند روز مونده بود به موعد بازگشت دلم شور میزد که هر چه زودتر بر گردم ایران و سیریک. بابا هم فهمیده بود که من بیقرارم و دبی همچین چنگی به دلم نزده و بهتره برگردم ایران سر کلاس و درسام.

به هر حال موعد بازگشت سر رسید و من کلید شهر دبی را به بابام سپردم هوای جمیره را داشته  باشه و من با همون شناسنامه اصلی بدون آن عکس پلوراید با هدایام از جمله یک تفنگ بادی و یک دو چرخه بر گشتم سیریک. 
در پایان اینو بگم که بی شک همون سفر ماجرائی به دبی راه را برای سفری دوباره اما اینبار برای سفری طولانیتر و جدیتر که با فاصله تقریبا"8 سال از آن سفر اتفاق افتاد را هموار کرد. وجا داره از همه عزیزان مخصوصا" خدمه لنچ که در انجام این سفر منو تحمل و کمک کردند تشکر ویژه نمایم.و به آنهائی که میدونم دیگه در بین ما نیستند به یاد واحترامشان سر تعظیم فرود می آورم

 ایسلندیها میگن: طولانیترین سفر سفر به خویشتن است. و یک شاعر ایرلندی George Moore میگه: آدمی به دور دنیا سفر میکنه در پی یافتن آرزوهای خویش ولی وقتی به خانه بر میگردد به آن آرزوها ش میرسه.

 و من به این باور رسیده ام که زندگی یک سفر است و سفر خود زندگیست و آرزو میکنم هر کی به هر سفری بره بتونه  به  سلامتی و موفقیتی به  سر منزل خویش برگرده. 

 در ضمن من از دبی و امارات خاطره ها و ماجراها برای تعریف دارم ولی اینو میزارم واسه یک فرصتی دیگه در آینده.

چند تاعکس از  دبی- سطوه میذارم

نوشته شده توسط م. زرهي  | لینک ثابت |

سفر به دبي با لنچ در دوران کودکي ام یکشنبه نوزدهم آبان 1387 11:54 قبل از ظهر
همه چيز از کنار دکان احمد يوسف در چالاکو شروع شد. عصر بود خيلي ها از جمله ناخدا عمو سليمان آنجا بود ومتفکرانه تسبيح ميشمرد. نمي دانم چي شد من تو آن جمع خطاب به عمو گفتم من فردا مسافر لنچتم وبه گمان بچه گي ام که ديگه عمو ناخدا با سکوتش خواسته ام را پذيرفته بود. شب آن روز جاشوي لنچ علي حسين محدلي آمد خونه مون که سوغاتي حاجي احمد که يک راس گوسفند بود را تحويل بگيره. ديگه چه فرصتي مناسبتر از اين که قصد سفر به دبي را به علي حسين هم تعريف کنم. ميخوام فردا بيام دريا عمو سليمان خبر داره از رفتنم به دبي پيش بابام ( پس خلاص صبا صحب سحر وازو خودوم بدو اريم سر لنچ هانه) با لبخندي ملايم خيالم را راحت کرد. علي ح محدلي با گوسفند رفت خونه اش و من از ذوق سفر فردا شبي طولاني را با بيخوابي سپري کردم. بلاخره صبح فردا دم سحر لباسم را تنم کردم و زود رفتم درب منزل علي ح محدلي او از خونه بيرون آمد و باهم با گوسفنده راهي دريا شديم چه صبح با نسيمي بود و من با هيجاني زياد ساعتي نگذشت که به لب خور کنار لنچ رسيديم. ناخدا عمو سليمان هنوز نيومده بود علي دستمو گرفت سوار قايق کوچکي يک راست وارد لنچ شديم بقيه کارکنان لنچ هم آنجا بودند از تو لنچ علي مراد احمد منو برد پائين تو قسمت موتورخونه لنچ گفتش اينجا قائم ميشيني تا ماموراي پاسگاه بيان تفتيش لنچ بعد از اينکه مامورا رفتند اينشالله ميآي بيرون هواي تازه بخوري. ساعتي طول نکشيد مامورا وارد لنچ شدن انصاري معروف به انصاري (کر) که صداش برام آشنا بود بلند از عمو سليمان پرسيد حاج ناخدا همه چيز رديفه بار قاچاق که تو لنچت نداري , اختيار داري جناب سروان نخير سرسوزني هم خلافي نداريم. پس سفر بخير حاج سليمان و انصاري با مامورش لنچ را ترک کردند. من هم خوشحال هم نگران بودم که نکنه عمو سليمان از بودن من تو لنچش بيخبرباشه.همين هم بود چرا که با آمدن من به عرشه لنچ تا سليمان چشمش به من افتاد بلافاصله دستور داد يالله لنچ سرو ته کنيد اين (بچک )را کدوم (بيماش) آورده تو لنچ بدون اجازه من؟ زود باشين حسن براهيم لنچ برگرده تو خور اين پسر چمل را از لنچ پياده کنيد. تو گمرک دبي چي بگم مي خواهين لنچم را مصادره کنند بدبخت بشم.
 در همين لحظات سخت و اوضاع آشفته که ناخدا سليمان بايد تصميمي جدي ميگرفت که با من طفلکي و مسافر ناخوانده لنچش که فقط دلتنگ ديدار پدرم بودم چيکار کنه ناگهان در بين مسافراي لنچ عايشه حاجي( داتو آشه) که روي علوفه هاي حمل بر لنچ نشسته بود منو صدا زد (حاجيو ) بيا پيش خودم پرسيد پاس و پته سجلي با خود داري؟ چرا داتو, شناسنامه همراه دارم اينها ,پس آهآ ناخدا شر شيطان کوتاه بذاراين طفلک دنبال ما بياد دبي آنجا اينشالله خير ميشه. شناسنامتو بده سليمان با خشم پاره ورقه اي که حتي عکس هم نداشت ازم گرفت و داد به کاتبش شناسامه را کاتب که اسمش متاسفانه يادم نيست نگاه کرد اين که اسم محمود نوشته شده و اين نامي بنام حاجي/حاجيو اينا نيست. من از ترس که ديگه تو آب انداخته نشم خودمو در پناه داتو آشه در گوشه اي قائم کرده بودم که يکي ديگه از مسافراي شير فهم توضيح داد که اين چوک چمل که خدا غضبش کند روز جمعه بدنيا آمده به همين خاطر نيک نام حاجيو را داره و شناسنامه بي عکس که ديگه صاحب نمي خواد تو هم با اين علم کاتبيت . ناخدا دستور داد پس با اميد به خدا بريم تا شب به کومزار برسيم اين پسر همه را گرفتار کرده.
من هنوز از ترسم از کنار مسافرا تکان نميخوردم تا ساعتي که از حرکت لنچ از لابلاي امواج خروشان دريا گذشت. ظهر شده بود وموقع چاشت, يواشکي رفتم به طرف عرشه لنچ ديدم براهيم چاشک مشغول پخت و پزه (ها خاصلک چمل حسن حاجي روونه ي په بپت تو دبي اخاهي تو شرطه کار کني.) خيلي گشنم شده بود وعطر آن برنج هواري دست پخت براهيم چاشک که با ماهي تازه صيد شده پخته شده بود منو بي قرار کرده بود. کمي برنج تو بشقاب برام گذاشت شروع کردم بخوردن وديگه همه چيز آرام آرام به مانند يک گهواره توسط لنچ امواج زيباي دريا شکافته ميشد و بسوي ساحلي آباد درجائي که باوا چمل ناتوري کار ميکرد درحال حرکت بود. هوا داشت تاريکتر ميشد و همينطور کشتي هاي غول پيکر نفتي و غيره با چراغشون در نکته به نکته دريا بيشتر خود نمائي ميکردند و همچنان نسبت به لنچ چوبي پيرعمو سليمان فخر مي ورزيدند. و شايد هم ديدن آن صحنه ها بود که من الان در هزاران فرسنگي سيريک و بيابان توي استکهلم نشسته ام ولي قلبم مالامال از آرزوهاي کوچک و بزرگ براي آنجا ديار مادريم مي تپد. به هر حال نيمه شب بود وتو کومزارهمهمه ناخدا و جاشوا بلند شده بود که سعي ميکردند لنچ را جوري هدايت کنند که به جائي نخورد تا دچار صدمه اي نشود. از گردونه آبهاي جادوئي و ترسناک مسندان به سلامتي عبور کرده بوديم. تو کومزاراستراحتي کوتاهي شد و سپس راهي دبي شديم. وقت اذان صبح بود که لنچ خسته عمو سليمان با غرور در کنار بندرگاه گمرک دبي پهلو گرفت. ادامه دارد...

 

وازو= همراه
اریم=میریم
بچک =بچه کوچک
بیماش= بی هواس- ناشی
داتو=خاله/عمه
پته= ورق کاغذ
چوک = پسربچه
خاصلک = ناز خوشگل
روونه ی= راهی سفری
په بپت= پیش بابات
شرطه= پلیس

نوشته شده توسط م. زرهي  | لینک ثابت |

سوئدي ها و خرماي مضافتي بم شنبه یازدهم آبان 1387 2:52 بعد از ظهر

 ايراني جماعت خرما خوره و خرما را دوست داره، ما جنوبيا عاشق خرما هستيم و خود من به جرات ميگم با خرما و رطب لذيذ سيريک و ميناب بزرگ شده ام. در همين رابطه تو سوئد خاطره اي بياد دارم ميخوام براتون تعريف کنم. چند سال پيش بود يک روز موقع نهار از محل کارم سوار ماشين شدم رفتم يک مغازه خارجي آقاي عربي يک بسته نيم کيلوئي خرماي تازه مضافتي بم خريدم آوردم سر کار به همکارام که تقريبا" همه سوئدي بودن تعارف کردم بفرمايين خوردن خرماي تازه با قهوه صفا داره. اکثرا"تو اين جمع خرما نديده بودن, آخه تو اين سرزمين سرما زده اسکانديناوي از اين محصولات خبري نيست. تعريف ميکنند تو همين سوئد تا 20 سال پيش سير را تو داروخونه ها ميفروختند البته بدون نسخه. برگرديم سراصل مطلب آره اين همکاران رطب نديده من تا بسته خرما باز شد شروع کردن به پرسيدن يکي پرسيد اين براي شکم مظر نيست ديگري ميخواست بدونه رطب هم مغذيه يک آقاي مسن سوئدي ميگفت بوي طعم کشمش ميده و. .. من هم که انگار متخصص اين محصول بودم از تعريف و توصيف کم نمي آوردم, گفتم مزه کنيد رطب لذيذترين شيرينيهاست مغذي و مقوي و غيره. ولي انگار نه انگار از بين اين جماعت بي تعارف فقط يک نفر موش آزمايشي شد يک ذره خرما لبي زد. خلاصه از دست اين سوئدي هاي محطات خيلي شاکي شده بودم و با اين طرز رفتارشان احساس کردم به شرقي بودنم و به فرهنگ ايراني ام حسابي توهين شده. اما تو همين لحظات يکي از همين سوئدي ها رو شو کرد به من گفت به اين ميگن تضاد فرهنگي. سري تکان دادم بدون آنکه کلامي به زبان بيارم درتائيد حرف اين سوئدي, خوب به خاطر دارم طي اين چند سال زندگي در اينجا بارها اين اتفاق پيش افتاده که خود من نيز از مزه کردن خوراکيهاي لذيذ خود سوئدي ها سر باز زده ام. آن هم به صرف نداشتن عادت به خوردن خوراکيهاي کشورهاي مختلف. ولي باتمام اين اوصاف اين سوئدي ها حاليشون نيست که رطب بم به مانند بادمجان بم چي خورده بشه چي نشه آفت نداره. ولي از طرفي ديگر و در نتيجه اينومي خوام بگم که شناخت صحيح از تضاد فرهنگي دربين ملل مختلف طبيعتا" به احترام و تفاهم بيشتر فرهنگها در هر زمينه اي مي انجامد.

 

بم

نوشته شده توسط م. زرهي  | لینک ثابت |

همکلاسيها و معلمان عزيزم شنبه یازدهم آبان 1387 2:39 بعد از ظهر

 

به ياد دوران مدرسه در سيريک و ميناب، اين اسامي فقط تعدادي ازهمکلاسيهاي من در آن دوران هستند که با بيشتر اين عزيزان تا پايان دبيرستان باهم ديپلم گرفتيم. براي تک تک اين عزيزان همکلاسي آرزوي سلامتي و موفقيت دارم. و خوشحال ميشم از اين طريق با همديگر در تماس باشيم. دوست همکلاسي شما محمود زرهي - سوئد
محمد کمالي، بيلائي
خالد بنار، بيلائي
محمد رحماني،بيلائي
ابراهيم حاجي زاده ،چالاکو
محمود عبدرحماني ،چالاکو
محمد حيدري، چالاکو
ابراهيم زره زاده، چالاکو
محمد دادي زاده، چالاکو
محمود آتش پرور،کنکي
موسي سالاري، کنکي
محمد آذرخشي، کنکي
حسين محمدي نژاد،کنکي
علي حاجي زاده، طاهروئي
حسين مراد زاده، پا مسجد
تعدادي از معلمين محترم در آن دوران:
اولين معلمان دوران ابتدائي ( عبدرحمان عيسي زاده، دو خواهر محترم و با مهر ماه بي بي کهن پور و عاليه کهن پور) آقآيان گرامي ميرو طاهري ،عيسي پاخيزه، حسن رستمي، محمد افسري، بني اسدي و تعداد ديگر معلمين عزيز براي همه اين فرهنگيان که در رشد و تحصيل من و ماها سهم بسزائي داشته اند و کماکان دارند ضمن قدرداني براي همه اين عزيزان در هر جا و در هر موقعيتي که هستند آرزوي خوشبختي و موفقيت دارم.
محمود زرهي- سوئد
نوشته شده توسط م. زرهي  | لینک ثابت |